به تنهایی سکوت در قفس
میان عاشق و معشوق هیچ هایل نیست/ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
کاروان عمر ، پا بر دل من می نهد و می گذرد خسته شد چشم من از اینهمه پاییز و بهار نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر، در بهاری که دلم نشکفد از خنده ی یار چه کند با دل افسرده ی من لاله به باغ ؟ من چه دارم که برم در برآن غیر از اشک وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ ؟ زود تر کاش به سر منزل مقصود رسد. سحری جلوه کند این شب ظلمانی را . پنجه ی مرگ گرفته ست گریبان امید شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش روح آزرده ی من می رمد از بوی بهار بی تو خاری ست به دل خنده ی فروردینش ! سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان، سینه ام پر شده از ناله ی غم های غریب ! دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار، به خدا بی رخ معشوق گناه است ،گناه! آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق، به هم آمیزد ناگه دو تبسم ،دونگاه ! ای هفت سالگی ای لحظه شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست شکست عروسک خاکی که هیچ چیز نمی گفت، هیچ چیز بجز آب،آب،آب در آب غرق شد بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم و به صدای زنگ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی، دل بستیم بعد از تو ما که جای بازیمان زیر میز بود از زیر میزها به پشت میزها و از پشت میز ها به روی میزها رسیدیم و روی میزها بازی کردیم و باختیم، رنگ تو را باختیم، ای هفت سالگی بعد از تو ما به هم خیانت کردیم بعد از تو ما تمام یادگاری ها را با تکه های سرب، و با قطره های منفجر شده ی خون از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم بعد از تو ما به میدان ها رفتیم ((زنده باد، مرده باد)) گفتیم و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم برای عشق قضاوت کردیم و همچنان که قلب هامان در جیب هایمان نگران بودند برای سهم عشق قضاوت کردیم ... آواز عاشقانه ما در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند (آیا) ز یاد رفت و (چرا) در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم قیصر امین پور با من بگو این از کدام تبصره ی عدل ازلی بود؟! که قبل از داشتنت ... بایستی تو را گم کرده باشم!!!...
اگر تنهایی سیم خاردار ، آبی آسمان و زرد زمین باشد هدیه من است برای من که خود را در سبد آگهی ها مصلوب نکردم تاریخ از کسی دعوت نکرده است که جام آوای خویش را به افتخار خود بنوشد. احمد رضا احمدی
چه کند با رخ پژ مرده ی من گل به چمن
عمر،
می برد مژده ی آزادی زندانی را .
عمر،
کاروانی همه افسون همه نیرنگ و فریب !
برچسبها: کاروان, فریدون مشیری
بعد از تو ای هفت سالگی
شکست بعد از تو آن
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد . کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای . های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم . خواب بود
خوابم پرید وخاطره ها در گلو شکست
( بادا ) مباد گشت و (مبادا ) به باد رفت
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
| Design By : Mihantheme |


